مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

134

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خود ، ملك شهرمان را اشارت كرد كه او را از بستر بلند كرده ، بنشاند . پس ملك فرحناك گشته ، پسر خود را بنشانيد و امرا و وزرا را بيرون رفتن فرمود . قمر الزمان بر متّكا تكيه كرده ، بنشست . ملك فرمود شهر را بياراستند و بمرزوان گفت : به خدا سوگند اى فرزند ، طلعت تو طلعت مبارك بوده . بخت بازآيد از آن در كه يكى چون تو درآيد * روى ميمون تو ديدن در شادى بگشايد پس ملك ، مرزوان را بسى گرامى بداشت و از براى او خوردنى بخواست . خادمان طعام حاضر آوردند . مرزوان خوردنى بخورد . قمر الزمان نيز با او بخورد . و آن شب مرزوان در نزد قمر الزمان بخفت و ملك نيز از غايت خرسندى در نزد ايشان بخسبيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و نود و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك شهرمان نيز از غايت خرسندى در نزد ايشان بخسبيد . پس چون بامداد شد ، مرزوان ، قصه با قمر الزمان فروخواند و گفت كه : من آن دخترك حورنژاد را كه با او ملاقات كردهء ، ميشناسم . نام او ملكه بدور ، دختر ملك غيور است . پس آنچه كه بملكه بدور روى داده بود ، از آغاز تا انجام بيان كرد و فزونى محبت ملكه را كه با قمر الزمان داشت ، به دو بازگفت و بقمر الزمان بنمود كه : هرچه ترا با پدر در ميان گذشته ، او را نيز با پدر بدانسان رو داده و شك نيست كه تو و او عاشق يكديگريد . تو خاطر خوش دار و عزيمت محكم كن كه من ترا به او برسانم و ميانهء تو و او جمع آورم . اميد كه ترا كار بر مراد شود ، چنان كه شاعر گفته : روز مبارك شد و مراد برآمد * يار چو اقبال روزگار برآمد